تبليغاتX
بیداری
روزنوشت خبری - تحلیلی - انتقادی و ... البته خودمانی!
 

امسال هم تمام شد و سال دیگری در پیش رو است. سال گذشته تلخی ها و شادکامی های متعددی داشت و تجاربی نیز  ، که امید است در سال جدید مد نظرمان باشد تا بتوانیم از گردنه های سخت راحت تر عبور کنیم. نکته قابل تاملی است که امسال عید ، مطابق با اربعین شهادت سالار شهیدان حسین بن علی (ع) است. گویی آن مقتدای آزادگان می خواهد به ما پیغام دهد که کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا.

در هر حال ، فرا رسیدن عید سعید نوروز را به همه عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم و امیدوارم سال جدید برای همه مسلمانان و ایرانیان قرین بهروزی و پیروزی در همه عرصه ها باشد . اگر عمری بود  انشاءالله بعد از تعطیلات عید باز هم میزبان محبت و لطف دوستان خواهم بود. اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه والنصر.

توضیح جدید: ضمن استغفار به پیشگاه سرور آزادگان جهان (ع) به دلیل قصوری که موجب درج چند روزه جسارت آن ناجوانمرد در ستون نظرات شد به اطلاع دوستان می رسانم که چند روزی به دلیل مسافرت دسترسی به اینترنت نداشتم و نمی دانستم چنین مطلب موهنی نوشته شده است. از دوستانی که به حق از دست حقیر ناراحت شده اند نیز پوزش می خواهم و امیدوارم آنها نیز قصور حقیر را ببخشند. از آنجا که همچنان در مسافرت هستم برای جلوگیری از تکرار چنین مسئله ای با اجازه دوستان قسمت نظرات را غیر فعال می کنم و چند روز دیگر همزمان با نوشتن اولین پست آن را مجددا فعال می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 17:11  توسط رضا احمدی  | 

 

قبل التحریر: همان طور که قول داده بودم پست قبلی(هلو پشمک!) را به دلیل کم اهمیت بودن موضوع آزادی اکبر گنجی بعد از یک روز حذف کردم. از دوستانی که برای آن پست نظر نوشته بودند به خاطر حذف ناگزیر نظرات آنان معذرت می خواهم.

و اما بعد...

۱-  چند روز پیش که مطلبی راجع به ضرورت آغاز انقلاب فرهنگی دوم (با توجه به مسائل دانشگاه شریف) نوشته بودم وقتی شمارشگر وبلاگ را نگاه می کردم دیدم تعداد زیادی بازدید کننده از طریق سایت ضدانقلابی«پیک ایران» دارم.خیلی تعجب کردم. وقتی مراجعه کردم دیدم یک بشری در قسمت نظرات خوانندگان این سایت ، آدرس وبلاگ مرا داده و به ملت هشدار داده که چه نشسته اید دوستان احمدی نژاد می خواهند به بهانه تدفین شهدا در دانشگاه ها انقلاب فرهنگی دوم راه بیندازند!

در اینجا ضمن تاکید و اصرار بر مطلبی که نوشته ام به اطلاع برادران مزدور ضدانقلاب می رسانم که اینجانب هیچ وابستگی به دولت احمدی نژاد نداشته و عمرا" اگر ایشان قیافه بنده را هم دیده باشند. منتهای مراتب اگر احمدی نژاد و دولتشان به توصیه حقیر در خصوص دانشگاه ها عمل کنند بسیار مایه خوشحالی و امتنان خواهد بود.

۲- وقتی داشتم سایت ضدانقلابی «پیک ایران» را نگاه می کردم دیدم مطلبی راجع به دیدار چند روز پیش احمدی نژاد با خانواده های کشته شدگان سانحه سقوط هواپیمای سی -۱۳۰ نوشته است. مطلب به نقل از وبلاگی به نام «حذفیات» بود و عنوان مطلب هم «از ماست كه بر ماست».

صاحب وبلاگ فردی است به نام «امید محدث» که ظاهرا" پدرش جزو کشته شدگان حادثه سقوط هواپیمای سی -۱۳۰ بوده است. نامبرده در شرح دیدار احمدی نژاد با خانواده های کشته شدگان با لحن بسیار زشتی رئیس جمهور را مورد تمسخر قرار داده و احمدی نژاد و اطرافیانش را تلویحا" به تزویر و ریاکاری و ... متهم کرده است. بعد هم با افتخار اعلام نموده که در وسط سخنرانی احمدی نژاد من بلند شدم و ابراز نارضایتی از صحبت های او کرده و به نشانه اعتراض از مجلس بیرون آمدم.

وقتی مطلب این بشر را خواندم کنجکاو شدم و از یکی از دوستان خبرنگار که در آن جلسه حضور داشته موضوع را پرسیدم. پاسخ داد که اتفاقا" مجلس احمدی نژاد با خانواده ها خیلی هم خوب برگزار گردید و آن  جوانکی که بلند شد و حرف نامفهومی زد و رفت اصلا" کسی نفهمید منظورش چه بود و تاثیری خاصی در جلسه نداشت. بعد هم که صحبت های احمدی نژاد و مراسم مداحی تمام شد خانواده ها با علاقه زیاد گرد دکتر حلقه زدند و ضمن اینکه گلایه هایی از روند رسیدگی به پرونده داشتند ، نسبت به احمدی نژاد ابراز ارادت زیادی کردند. (شاهد مثال چند عكس را در فتوبلاگ بيداري گذاشته ام)

نکته جالب دیگری این دوست خبرنگار مطرح می کرد. او می گفت محور اصلی صحبت های احمدی نژاد در این جمع ، این بود که خانواده ها باید بیش از هر چیزی به جایگاه والای «شهادت» توجه داشته باشند و گمان نکنند که شهدا را از دست داده اند بلکه شهیدان در زندگی ما که به جاودانگی آنان معتقدیم حضور مستقیم دارند. و جالب تر (البته تاسف بارتر) اینکه همین جناب امید محدث بعد از این سخنان احمدی نژاد بلند شده و رفته ،  یعنی این حرفهایی که می زنید کشک است! 

و شور بختانه این دوست خبرنگار می گفت ، پدر آقای محدث تنها فردی از کشته شدگان در سانحه هواپیما بوده که کسوت روحانی داشته و عضو عقیدتی - سیاسی ارتش بوده است! این را که شنیدم با خود گفتم واقعا" که «از ماست که بر ماست».به راستی چرا باید از میان آن همه خانواده با تیپ های مختلف آن کس که باید بیش از همه به مفهوم والای شهادت و ایثار واقف باشد چنین رفتار ناشایستی از خود به نمایش بگذارد. البته وقتی وبلاگ این بشر را به طور کامل می خوانی می فهمی که آب از سرچشمه آلوده است!

و آخر کلام اینکه بعد از مشاهده مطلب این به اصطلاح فرزند شهید(!) در یک سایت ضدانقلابی (آن هم با رویکرد تایید محتوا نه مثل مطلب حقیر با هشدار و اعلام وضعیت خطر!) با خودم گفتم واقعا" دست دکتر احمدی نژاد نمک ندارد. من برخی از این عزیزانی که در حادثه سقوط هواپیما جان باختند را می شناختم واقعا" افراد پاک و متعهدی بودند و عنوان شهید برازنده آنهاست. اما دوستانی که در جریان مسئله هستند به خوبی می دانند که اگر پافشاری دکتر احمدی نژاد نبود ، بنیاد شهید به هیچ وجه جان باختگان را به عنوان شهید قبول نمی کرد. همه استناد رسانه ها برای شهید دانستن جانباختگان ، اشاره به پیام رئیس جمهور بود که از جانباختگان سانحه با عنوان شهید یاد کرده بود. دکتر دهقان رئیس بنیاد شهید هم اصلا" زیر بار نمی رفت که کشته شدگان شهید تلقی شوند. استنادات قانونی و حقوقی موجهی هم مطرح می کرد . چون فقط بحث عنوان شهید که نیست. این عنوان بالتبع مزایای مادی متعددی برای خانواده ها دارد که بنیاد شهید نمی خواست تقبل کند . اما احمدی نژاد پافشاری زیادی کرد و حتی شنیدم که چند بار به رئیس بنیاد شهید توپ و تشر زده است تا بالاخره به جانباختگان عنوان شهید اطلاق شد.

حالا بعد از این همه احترام و عزتی که رئیس جمهور برای جانباختگان آن حادثه و خانواده های آنان قائل شده ، یک نفر - آن هم پسر تنها روحانی کشته شده - بردارد و به رئیس جمهور اعتراض کند و اعتراض نامفهوم و بی موردش را به رسانه های ضدانقلاب بکشاند جای هیچ چیز جز اظهار تاسف باقی نمی گذارد و اینکه بگوییم از ماست که بر ماست!

بعدالتحریر: در این حیص و بیص شنیدم که آقای خاتمی هم در جمع بعضی از خانواده های کشته شدگان  این سانحه  ادعا کرده که اگر من رئیس جمهور بودم مقصرین این حادثه را پیدا و مجازات می کردم! یادم آمد که در زمان ریاست حضرت ایشان یک هواپیما در خرم آباد و یک قطار در نیشابور سانحه دیدند و صدها نفر جان باختند و جالب تر اینکه هواپیمای وزیر راه خود خاتمی با چندین نماینده مجلس سقوط کرد و سرنشینانش کشته شدند ولی هیچ کس نفهمید مقصر که بوده و چه بوده ... واقعا" از دست بعضی ها!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 13:44  توسط رضا احمدی  | 

 

عمرا" اگر بنده با هر نوع مذاکره و رابطه با آمریکا موافق باشم ولو آنکه طرف ایرانی مذاکره آقای لاریجانی باشد (که لااقل مثل برخی مدعیان دیپلماسی منفعل و مرعوب آمریکا نیست). دلیلش هم کاملا" روشن است. چون آمریکایی ها در موضع «تفرعن» هستند. حتی اگر نیاز حیاتی به مذاکره با ایران داشته باشند باز هم نمی خواهند طوری وانمود شود که آنها گدایی مذاکره کرده اند. شاهد مثال هم اینکه علیرغم التماس چندین باره زلمای خلیل زاد  برای مذاکره با ایران در مورد عراق (بخوانید کمک ایران برای رهایی ایلات متحده از باتلاق عراق) و واسطه قرار دادن عبدالعزیز حکیم برای این موضوع ، اکنون که دکتر لاریجانی پاسخ مثبتی به این موضوع داده ، مسئولین و رسانه های آمریکایی با تمام توان در صددند تا چنین القا کنند که بحث مذاکره نیست بلکه بحث تذکر به ایران برای عدم مداخله در امور داخلی عراق است! ( رو را ببینید. طرف از آن طرف دنیا آمده و کشوری را اشغال کرده و بعد به ایران که صدها پیوند مذهبی ، سیاسی ، اقتصادی و عاطفی و... با عراق دارد می گوید چرا دخالت می کنی ؟!)

همین یک دلیل کافی است که با هر نوع مذاکره با کشوری که از موضع تفرعن برخورد می کند مخالف باشم. در این خصوص حامد طالبی در وبلاگش مطلب خوبی نوشته و نیاز نمی بینم من هم تکرار کنم. اما در این حیص و بیص یک سوژه مرتبط با این بحث توجهم را جلب کرد که طرح آن خالی از لطف نیست.

 بعضی گروه های اپوزیسیون که مدام جمهوری اسلامی را در گذشته به دلیل عدم رابطه و مذاکره با آمریکا متهم به جنگ طلبی و عدم درک فضای جدید بین المللی می کردند ، اکنون که آقای لاریجانی باری به هر جهت چیزی پرانده - و معلوم نیست ته آن چیزی دربیاید - چنان رگ گردنی شده و استقلال طلب شده اند که نگو و نپرس! در بوق و کرنا کرده اند که جمهوری اسلامی بالاخره تسلیم شد و تن به مذاکره داد و ما از همان اول می دانستیم که اینها قدرت طلبند و برای حفظ قدرت از حرفشان کوتاه می آیند و قس علیهذا. بعضی ها هم که رگه هایی از چپ گرایی و افکار کمونیستی دارند ، در حالی که طی این چند سال در برابر جنایات آمریکا و تهدیدهای سردمداران آن لام تا کام حرف نزده بودند هیچ ، به نفع آمریکا هم موضع گیری کرده بودند ، بعد از انتشار سخنان لاریجانی ، آن رگ چه گوارایی شان گل کرده و چنان با ناراحتی از تسلیم کشور به امپریالیسم و کاپیتالیسم توسط آخوندها(!) سخن به میان آورند که گویی همین الان سربازان آمریکایی پشت دروازه های تهران رسیده و مسئولین کشور در حال امضای معاهده ننگین مستعمره شدن ایران هستند. و البته چه گواراهای وطنی (البته عمدتا" خارج از وطن) نیز در حال آماده شدن برای شروع جنگ های پارتیزانی علیه امپریالیسم و سربازان سرمایه داری!

البته نگرانی اینها کاملا" قابل درک است. بنده خداها با خودشان فکر می کنند اگر ایران با آمریکا مذاکره و مصالحه کند آن وقت ما نه جایی در غربت و نه رویی در وطن خواهیم داشت. بیچاره ها گمان می کنند با این مذاکرات آن چندرغازی که هر سال کنگره آمریکا تصویب می کند قطع می شود و آن وقت اینها بی جیره و مواجب در دیار غربت چطور گذران عمر کنند. خیلی هاشان هم که غیر از فحش به جمهوری اسلامی چیز دیگری بلد نیستند و اگر آمریکا دیگر به فحش های آنها نیازی نداشته باشد آن وقت باید سر را بر بالش (نمی دانم در غرب بالش هست یا نه!) بگذارند و از گرسنگی بمیرند.

حالا آن اپوزیسیون های قدیمی طی این سال ها آشنایی نسبی با سوراخ سنبه ها و ناندانی های اروپا و آمریکا پیدا کرده و ممکن است بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند. آقاجان! من دلم شدیدا" به حال این ضدانقلاب های جدیدی که تازه از کشور خارج شده اند و هنوز راه و چاه آنجا را نمی دانند می سوزد. مثلا" این علی افشاری و اکبر عطری که وقت شناسی نکرده و این آخر آخری در مجلس سنای آمریکا خودشان را وجه المصالحه قرار دادند واقعا" باید نگرانشان بود. این محسن سازگارای با وجدان برای گرفتن بخشی از ۷۵ میلیون دلار لعنتی ، دو جوان خام را بدبخت کرد. فرض بفرمایید فردا مذاکرات ایران و آمریکا به نتیجه برسد و چشم حسود کور بر گذشته ها صلوات فرستاده شود. آمریکایی ها که اگر مصالحشان ایجاب کند ، سه سوت شعار حقوق بشر و دمکراسی را کنار می گذارند هیچ ، دور از جناب جمهوری اسلامی با دیکتاتورترین دولت ها هم صیغه برادری می خوانند. آن وقت این وسط علی افشاری و اکبر عطری چکار کنند؟ اگر مذاکره شروع شود که آمریکایی های خسیس یک سنت سیاه ( دلار که چه عرض کنم) هم کف دست اپوزیسیون ایران نمی گذارند؟ چون سیستمشان سرمایه داری و خصوصی است کارمند دولتی هم نمی توانند بگیرند. از طرف دیگر این بنده خداها پس از کلی کری خواندن برای جمهوری اسلامی نمی توانند برگردند و بگویند آقا بخدا اشتباه شده ما را ببخشید.( البته علی افشاری یک کمی این مایه ها را دارد.) پس این جوانان مظلوم چکار کنند؟

آقا جان! ما بخواهیم از ارزش ها و اصولمان هم بخواهیم عدول کنیم نمی توانیم مشکلات این جوانان غریب و بی پناه را نادیده گرفته و به گرفتار شدن آنها در دیار غربت بدون هیچ گونه خرج و مخارج و جیره و مواجب رضایت بدهیم. پس بدین ترتیب هر گونه مذاکره با آمریکا را به شدت محکوم نموده و از آقای لاریجانی می خواهیم هرچه سریعتر حرف های خود را پس بگیرد. به آقای احمدی نژاد هم عرض می کنم که اصلا" با سیاست مهرورزی جور درنمی آید که به خاطر مذاکره با آمریکا برخی جوانان تازه اپوزیسیون شده در دیار غربت دچار فلاکت و دریوزگی شوند.

بعدالتحریر: خیلی جدی شروع کردم اما پایان مطلب را نتوانستم به همان جدیت ادامه دهم. از بس این برادران مزدور اپوزیسیون کارهایشان از دایره جدیت خارج می شود و به کمدی تبدیل می گردد. هخای بدبخت اسمش بد در رفت وگرنه بقیه هم دست کمی از او ندارند.به هر حال شاید تقدیر این بود که دم عیدی یک خورده ای نمک به آشمان اضافه کنیم.البته اگر دوستان منتقد بعد از نثار چند فحش آبدار (از سنخ موارد متعددی که ایمیل کرده اند) نگویند یخ کنی هی!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 0:13  توسط رضا احمدی  | 

اگر چه موضوع مطلب قبلی ام فراتر از بحث تدفین شهدای گمنام (رحمت الله علیهم) در دانشگاه و ناظر به ضرورت ایجاد تحولی عظیم در رابطه بین نظام و دانشگاه بود اما بسیاری از دوستان مخاطب بر بحث تدفین شهدا بیشتر تمرکز کرده و در این خصوص اظهار نظر کرده بودند. بنده با دوستانی که در تایید تدفین شهدا طرح بحث کرده بودند هم نظرم ولذا حرف جدیدی در این خصوص نمی رنم. اما برخی دوستان ابراز مخالفت کرده اند و جالب اینکه مبنای فکری اکثر این حضرات تفکرات بیرونی معطوف به مدرنیته است.

خواستم جوابی مبسوط به اینها بدهم و بگویم که ایهاالناس! دفن چند شهید گمنام که جانشان را برای آسایش امروز من و شما فدا کرده اند در یک گوشه مسجد دانشگاه شریف (دقت کنید در مسجد دانشگاه و نه وسط کلاس درس و حتی محوطه یک دانشکده) چه ضربه ای به دانشگاه و مبانی مدرنیته می زند که این همه جنجال با کردید؟ اما دیدم بهتر است با این سوپر مدرن ها بهتر است با زبان خودشان حرف بزنم و هم ایشان را در برابر یک سئوال قرار دهم و آن اینکه چرا در سرزمین قبله آمال شما ، در زادگاه مدرنیته و لیبرالیسم و در مهد آزادی اومانیستی یعنی پاریس ، مرکز و قلب شهر و آنجا که به قول معروف همه راه ها به آنجا ختم می شود  میدان اتوآل و « مقبره سرباز گمنام » است؟ چرا نماد اصلی فرانسه که رهبران سایر کشورها برای ادای احترام باید به آنجا بروند بنای یادبود سرباز گمنامی که در یک جنگ فرانسویان کشته شده است؟ مگر مرکز شهر پاریس قبرستان است؟!!

دلم به یاد شهیدان وطنم گرفت که مظلومین همیشه تاریخند...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 13:27  توسط رضا احمدی  | 

 

...ماجرای تدفین سه شهید گمنام در مسجد دانشگاه شریف و جنجالی که انجمن اسلامی دانشجویان این دانشگاه در این خصوص برپا کرد ، بازتاب گسترده ای در رسانه ها داشت.البته روز قبل از این حادثه ، در دانشگاه شهید رجایی نیز حرکتی مشابه توسط اعضای انجمن این دانشگاه در واکنش به تدفین شهدا صورت گرفت که به دلیل قلت تعداد آنها خیلی توجهی به خود جلب نکرد.

در اینجا نمی خواهم وارد تحلیل ماجرا شوم چرا که گمان می کنم با توجه به مشی فکری ام ، کاملا" معلوم است که موضع اعضای انجمن (به اصطلاح ) اسلامی شریف را در مخالفت با دفن شهدا در مسجد دانشگاه یک حرکت محکوم و مذموم می شمارم و هکذا اقدام هیستریک آنها در حمله به رئیس دانشگاه و کتک زدن او را نوعی وحشی گری مدرن قلمداد می کنم.

اما آنچه می خواهم مطرح کنم این است که حادثه دانشگاه شریف را باید سرآغاز یک فضای جدید در عرصه سیاسی - فرهنگی کشور به شمار آورد. این فاجعه نشان داد که نظام جمهوری اسلامی دیگر نمی تواند و نباید با کسانی که می خواهند از فضای دانشگاه برای تضعیف حاکمیت ، آن هم در شرایط بسیار حساس جهانی سوء استفاده کنند ، مماشات کند. دوران سیاست کج دار و مریز دیگر به پایان رسیده است. اگر در ۸ سال گذشته این سیاست کج دار و مریز در خصوص عناصر جنجال آفرین در دانشگاه ها اعمال می شد بدین دلیل بود که آنها به نوعی حاشیه امن دولت اصلاحات را با خود داشتند و گمان می شد که بالاخره فضای عمومی جامعه - که به اصلاح طلبان رای داده بود - از این طیف حمایت می کند. فی الواقع جنجال آفرینان درون دانشگاه ها اینگونه وانمود می کردند که تریبون اکثریت مردمند. به همین دلیل شاید مماشات با آنها تا حدودی طبیعی می نمود.

اما در انتخابات ریاست جمهوری اخیر کاملا" معلوم شد که آن فضاسازی کاملا" مصنوعی بوده و جنجال آفرینان تبدیل به اپوزیسیون شده و پدران معنوی آنها هیچ پایگاهی در میان مردم ندارند. رویکرد مردم به دکتر احمدی نژاد نشان داد که سویه مطالبات مردم به سمت «عدالت» و «معنویت» است که الحق در شعارهای همین یک کاندیدا متبلور شده بود. حال که این نتیجه روشن شده ، طبعا" باید سیاست های پیشین - به موازات بسیاری دیگر از جاها - در دانشگاه ها نیز عوض شود. همان گونه که دولت خود را موظف می داند در همه حیطه ها با فساد مبارزه کرده و معنویت و عدالت سرلوحه قرار گیرد ، در دانشگاه ها نیز باید اینگونه شود.

دانشگاه تافته جدا بافته از جامعه نیست. من خود سال ها در دانشگاه تحصیل نموده و به دانشگاهی بودن خود افتخار می کنم اما معتقدم این روندی که می خواهد دانشگاه را جزیره مستقلی از جامعه و نظام و بلکه منتقد و مخالف دائمی نظام قلمداد کند ، یک حرکت سیاسی مشکوک و سوء استفاده ای مرموزانه از محیط های علمی است. نمی گویم دانشگاه نباید نسبت به نقد حکومت و دولت اقدام کند که انتقاد و امر به معروف و نهی از منکر وظیفه ای بر دوش هر مسلمان است. اما اینکه ادعا شود بنیان و اساس دانشگاه بر نقد ، آن هم نقد حاکمیت ، نهاده شده یک دروغ بزرگ است که با طرح آن عده ای به دنبال پیشبرد اهداف سیاسی خود هستند. اهدافی که هیچ سنخیتی با اهداف و مطالبات مردم ایران ندارد.

این جمله را که مطرح می کنم بدان معنا نیست که با اعمال خشونت و ایجاد جو پلیسی در دانشگاه ها موافقم اما برای روشن شدن بحث اشاره به آن لازم است. در فرانسه به اصطلاح مهد آزادی  که مدعیان روشنفکری در ایران برای دمکراسی آن غش و ریسه می روند ، در روز روشن ، پلیس به دانشگاه سوربن - یعنی یکی از قدیمی ترین و معتبرترین مراکز دانشگاهی فرانسه و غرب - حمله کرده و دانشجویان معترض را مضروب و دستگیر می کند و تمام مسئولین دولتی فرانسه از این اقدام پلیس حمایت می کنند . ولی بنده در سیر خبرها تا بحال نشنیده ام که هیچ یک از رسانه های فرانسوی و غربی ، اصل دخالت و حضور پلیس در دانشگاه و برخورد با دانشجویان ( وجه حقوقی ماجرا و نه وجه انسانی و عاطفی آن ) را زیر سئوال برده باشند.

 کاملا" معلوم است در غرب - که به تعبیری نهاد دانشگاه از آن برخاسته - دانشگاه ، جزیره ای جدا افتاده از جامعه و سیستم نیست. در این کشورها ممکن است دانشگاه ها در مدیریت اجرایی ، شیوه های آموزشی و ... اختیارات خاص خود را داشته و دانشجویان نیز در تشکل و اظهار نظر ، حقوقی داشته باشند اما این امر بدان معنا نیست که اتوریته حاکمیت در آنجا وجود نداشته و دانشگاه و دانشجو هر آنچه خود بخواهند انجام دهند ولو آنکه در تناقض با مبانی ، سیاست ها و قوانین نظام سیاسی باشد.

علی ایحال ، امروز که بواسطه انتخابات ریاست جمهوری غبار ابهام از بسیاری مسائل برداشته شده ، نوبت آن است که نظام و دولت یک بار برای همیشه (البته نه مثل بار قبل) تکلیف خود را با محیط های دانشگاهی تعیین کنند و با به راه اندازی «انقلاب فرهنگی دوم» از جزیره سازی اپوزیسیونی در دل سیستم و آن هم با پول و سوبسید دولتی جلوگیری نمایند. این امر به معنای ایجاد جو خفقان و سرکوب در دانشگاه ها نیست بلکه به معنای تعمیم اتوریته حقوقی و نظام ارزشی حاکمیت به دانشگاه هاست. فی الواقع می خواهم بگویم که دانشگاه پاره تن این جامعه است. قاطبه دانشجویان و اساتید دانشگاه ها همان مطالباتی را دارند که اکثریت جامعه دارد. کما اینکه در انتخابات ریاست جمهوری اخیر نیز اکثر دانشجویان با نگاه عمومی جامعه همخوان بودند.( در صندوق رای کوی دانشگاه تهران دکتر احمدی نژاد اول بود .) وقتی واقعیت اینگونه است چرا و به چه دلیل و بر اساس کدام قاعده حقوقی ، عده ای ( که البته در اقلیت هم قرار دارند ولی دارای حامیان رسانه ای زیادی بویژه در خارج کشورند ) می توانند علاوه بر مقابله عملی - و نه تنها نظری و تئوریک - با ارزش های نظام و بلکه باورها و اعتقادات مردم ، مقررات قانونی را نیز زیر پا نهاده و از آن بدتر با اعمال خشونت علیه رئیس یک دانشگاه که استادی باسابقه است، بدیهی ترین اصول انسانی را نقض کنند؟ آیا این امر بیانگر آن نیست که بر خلاف ویژگی هایی که صاحب نظران اندیشه سیاسی در خصوص مطلقه بودن حاکمیت بیان می دارند ، یک پای حاکمیت در کشور ما لنگ می زند و جالب آنکه متهم به اقتدارگرایی نیز می شود؟

القصه روزگاری پس از پیروزی انقلاب برای مقابله با گروهک های مسلح که در دانشگاه ها لانه کرده بودند ، انقلاب فرهنگی به راه افتاد (سال ۵۹) اما این انقلاب به مسیر دیگری رفت و سکان آن به دست دکتر سروش سپرده شد که صرفا" به دنبال تصفیه حساب های شخصی با بعضی اساتید بود. اما اکنون انقلاب فرهنگی دیگری لازم است که به صورت واقعی دانشگاه را به دامان جامعه و نظام بازگرداند. آن روز است که می توان امیدوار بود خروجی دانشگاه ما - چه خروجی آموزشی و چه پژوهشی - بتواند نیازهای واقعی و عینی کشور  و مردم را برآورده سازد. آیا احمدی نژاد که خود در انقلاب فرهنگی اول حضور فعال داشته ، با انقلاب فرهنگی دوم ، دانشگاه را به مسیر واقعی یعنی همسویی با آرمان ها ُ اعتقادات و مطالبات و نیازهای مردم هدایت خواهد کرد؟ امیدوارم اینگونه شود.   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 17:10  توسط رضا احمدی  | 

 

*قبل التحریر: در این مدتی کوتاهی که از وبلاگ نویسی ام می گذرد احساس کردم فضای موجود خیلی جای مانور برای استفاده از عکس ندارد. از یک طرف اگر در متن تصاویر زیاد شوند خواننده اذیت می شود و نمی تواند نوشتار را به درستی دنبال کند از سوی دیگر آدم واقعا" نمی تواند بعضی عکس ها را نادیده بگیرد. لذا با اجازه تصمیم گرفتم ضمن استفاده متناسب از تصاویر در مطالب همین وبلاگ ، فتوبلاگی نیز ایجاد کنم که هر از چند گاهی بعضی عکس های جالب و گزارش های تصویری را آنجا کار کنم. لینک « فتوبلاگ بیداری » در قسمت پیوندهای روزانه هست. اولین گزارش تصویری هم مربوط به حمله پلیس فرانسه به دانشگاه سوربن است که البته با مطلب جدید ما هم به نوعی در پیوند است.

                                                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 17:5  توسط رضا احمدی  | 

اگرچه معتقدم ورود به چاردیواری خصوصی افراد کار درستی نیست اما زمانی که مسائل شخصی سیاسیون در پراتیک و عمل سیاسی آنها تاثیر اساسی می گذارد ، ناگزیر باید به پستوی محفوظ افراد نیز گریزی زد چرا که آنجا نیز به عرصه سیاست پیوسته است و لاجرم باید آفتابی بخورد .

حضور دو عضو سابق شورای مرکزی دفتر تحکیم یعنی « علی افشاری »  و« اکبر عطری» در سنای آمریکا و اظهارات آنها در جمع گروهی از تندروترین و ضدایرانی ترین سناتورهای آمریکایی ، بازتاب های متعددی در محافل سیاسی ایران بویژه گروه های دانشجویی داشت. احزاب سیاسی از مشارکت تا موتلفه هر یک با ادبیات خاص خود این حرکت را تخطئه کرده و مردود شمردند. در دایره متنوع دفتر تحکیم شاخه علامه و سمپات های آن نیز جز برخی عناصر نه چندان تاثیرگذار نظیر مریم شبانی و رضا خجسته رحیمی (از نویسندگان روزنامه شرق) سایرین با رویکردهای مختلف ، اقدام افشاری و عطری را محکوم کردند. از فرید مدرسی در طیف راست شورای مرکزی دفتر تحکیم (علامه) تا سعید حبیبی در طیف چپ این شورا.

در این مقوله اما اکبر عطری چندان مورد اعتنا نیست چرا که به قول عابد توانچه عضو شورای مرکزی انجمن امیرکبیر ، به دلیل مواضع و سوابق عطری ، اظهارات وی را نمی توان خیلی جدی گرفت و حرف های او صرفا" به کار انبساط خاطر فعالان دانشجویی می آید. ولی مواضع علی افشاری با توجه به سوابق و روابط او می تواند قابل توجه باشد. از این رو منتقدین نیز عموما" علی افشاری را مخاطب قرار داده اند. 

اما من در این مطلب نمی خواهم مانند سایر منتقدان به تخطئه حضور افشاری در سنای آمریکا و نقد اظهارات وی در آنجا بپردازم بلکه قصد دارم این موضوع را مورد بررسی قرار دهم که افشاری اصولا" چرا دست به چنین اقدامی زده است. موضوعی که من مطرح می کنم بر اساس اطلاعات جسته و گریخته ای است که کسب کرده ام و البته ممکن است افرادی قبول نداشته و یا اطلاعات دقیق تری در این خصوص داشته باشند.

 همسر علی افشاری که چند سالی است با او ازدواج نموده دختر فریبا داوودی مهاجر است. افشاری هفت ، هشت سال پیش از طریق سازگارا با خانواده داوودی مهاجر آشنا شد و دچار عشق آتشینی نسبت به دختر وی گردید. این روابط عشقی موجب شد تا افشاری در سال ۷۸ هنگام تنظیم لیست انتخاباتی دفتر تحکیم اصرار زیادی برای گنجاندن فریبا داوودی مهاجر در لیست تحکیم بعمل آورد و نهایتا" نیز موفق به تحمیل این امر بر شورای مرکزی دفتر تحکیم شد. در همان مقطع روزنامه کیهان اشاره ای گذرا به این امر نمود اما خانم داوودی مهاجر این موضوع را تکذیب کرد.

 پس از آنکه در سال ۷۹  افشاری عاشق به زندان افتاد دچار خلاء روانی شدیدی گردید. یکی از اعضای سابق دفتر تحکیم می گفت ، یکی از اصلی ترین دلایل بریدن افشاری در زندان و قرائت ندامتنامه توسط وی در مقابل دوربین تلویزیون همین عامل عاطفی بوده است. به گفته این عضو سابق تحکیم ، افشاری در زندان به بازجویان التماس کرده بود که اگر او را آزاد کنند بلافاصله پس از آزادی اقدام به ازدواج با معشوقه اش نموده و سیاست را خواهد بوسید و به کناری خواهد گذاشت.

پس از اعلام ندامت افشاری و اعترافاتش در تلویزیون وی آزاد شد و مدتی را در سکوت به سر برد. اما بعد از آنکه به وصال معشوق رسید و با دختر داوودی مهاجر ازدواج کرد دوباره آرام آرام به وادی سیاست بازگشت. بازگشتی که توام با رویکردی شدیدا" رادیکال و اپوزیسیونی بود و تا به امروز هر لحظه رادیکالتر می شود. اما در خصوص انگیزه های افشاری از در یش گرفتن چنین رویکردی نظرات مختلفی وجود دارد:

یک عده بر این اعتقادند که افشاری پس از آزادی از زندان احساس می کرد به دلیل آن ماجرای عشقی که منجر به اعترافات تلویزیونی شد وجهه خود را از دست داده و به عنوان یک آدم سست عنصری که علیرغم ادعای مبارزه ، تاب چند روز زندان را ندارد قلمداد می شود. از این رو با در پیش گرفتن مواضع هر چه رادیکال تر تلاش کرده و می کند تا به نوعی وجهه تخریب شده خود را بهبود بخشد و البته از نظام نیز انتقام بگیرد.

عده ای دیگر نیز بر این اعتقادند که رویکرد رادیکال و اپوزیسیونی افشاری پس از زندان بسیار مشکوک است و احتمال می دهند که در پس این مواضع ، نوعی هدایت امنیتی وجود داشته باشد.این عده ، عشق آتشین افشاری به همسرش (که حتی خود او در وبلاگش صراحتا" بیان می کند) را مورد اشاره قرار می دهند و آن تضمینی که افشاری برای خروج از زندان و ازدواج با معشوقه اش سپرده را یادآور می شوند و می پرسند: اگر مواضع و اقدامات علی افشاری خودانگیخته است چرا علیرغم اتخاذ مواضع بسیار تند در جریان انتخابات مجلس هفتم و نیز طرح موضوع رفراندوم تغییر قانون اساسی هیچ برخورد خاصی با او صورت نگرفت . و از همه مهمتر چطور به او بورس تحصیلی داده شد و بدون هیچ مشکلی توانست از کشور خارج شود و به آمریکا برود؟

اینکه واقعیت کدام یک از این دو تحلیل است موضوعی است که آینده بدان پاسخ خواهد داد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 16:40  توسط رضا احمدی  | 

 

بعضی وقت ها آدم ناجوانمردی هایی از بعضی می بیند که نمی تواند آن را بازگو نکند. خیلی صریح بگویم نمونه این ناجوانمردی ، عملکرد سایت اینترنتی انتخاب است. مدیر اين سايت آقای فقیهی سردبیر سابق روزنامه خود تعطیل شده انتخاب است که در اقدامی مغایر قانون و عرف و علیرغم نارضایتی صاحب امتیاز روزنامه انتخاب (دفتر تبلیغات اسلامی قم) از لوگو و عنوان آن روزنامه سوء استفاده می کند.

البته موضوع بحث من این سوء استفاده نیست بلکه روش ناجوانمردانه ای است که این سایت و مدیرش در قبال دولت احمدی نژاد دارند. سایت «انتخاب» پیش از شروع رسمی رقابت های انتخابات ریاست جمهوری با هدف تبلیغ به نفع آقای دکتر لاریجانی آغاز به کار کرد و به گفته برخی مطلعین هزینه راه اندازی آن توسط ستاد لاریجانی تامین شده است. ( آقای فقیهی کارمند صدا و سیماست )

 اما بعد از انتخابات که نتیجه آن پیروزی دکتر احمدی نژاد بود این سایت روش دوگانه ای را در پیش گرفته است. از یک سو کلیت دولت و شخص احمدی نژاد را با تندترین ادبیات مورد حمله قرار می دهد و در این مسیر هم سو با ضدانقلاب و حتی بدتر از آنها هتاکی می کند و از سوی دیگر شورای امنیت ملی و بخش هایی از دولت مثل وزارت کشور را که در راس آنها تیم آقای لاریجانی قرار دارند را مورد حمایت قرار داده و به نحو جانبدارانه ای اخبار آقایان لاریجانی ، وعیدی ، پورمحمدی و... را منعکس می کند.(البته قطعا" دكتر لاريجاني و ساير آقايان چنين شيوه منافقانه اي را نمي پسندند و از آن بري هستند.)

واقعا" آدم از این نفاق و ناجوانمردی متحیر می ماند آن هم از شخصی که سابقه طلبگی دارد و ادعای نواندیشی دینی می کند. واقعا" اگر این دولت خوب است چرا این طور شمشیر را از رو بسته ای؟ اگر بد است چرا از یک بخش آن چنین جانبداری می کنی؟( یومن ببعض و یکفر ببعض)

حکایت هتاکی ( و نه انتقاد ) این سایت به آیت الله مصباح یزدی نیز موضوعی است که در وقت دیگری به آن خواهم پرداخت.اللهم اللعن المنافقین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 21:12  توسط رضا احمدی  | 

 

عکس زیبایی از مراسم خاکسپاری ۳ شهید گمنام در دانشگاه شهید رجایی

جالب اینکه هفت ، هشت نفر که اسم انجمن اسلامی (!) بر خود گذاشته اند قصد ایجاد اختلال در این مراسم معنوی را داشته اند اما دانشجویان مسلمان با شکوه تمام یادگاران عصر آتش و خون را چون نگین در بر گرفته و در دانشگاه به خاک سپرده اند تا زین پس تربت پاکشان شمع محفل یاران باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 20:34  توسط رضا احمدی  | 

نمی گویم همه ( که متاسفانه به رویا می ماند ) ، اگر ۲۰ نفر از کارگردانان ایرانی تعهد و ایمان مجید مجیدی را داشتند وضعیت سینمای ما اینگونه آشفته و درمانده نبود که هست.

مجیدی از آن دسته آدم هایی است که هیچ گاه اصل و ریشه خود را فراموش نمی کند و اسیر طوفان های شهرت و شهوت نمی شود. او استعداد و خلاقیت بی نظیری در صنعت سینما دارد و در حیطه کار خودش آدم صاحب سبکی است . اگر او می خواست ( از ساحتش به دور ) خود را به کمپانی های صهیونیستی بفروشد قطعا" قیمتش بسیار بیشتر از تازه به دوران رسیده هایی بود که با ارائه تصویری سیاه از ایران ، خود را به ثمن بخس می فروشند. اما مجیدی اصالتی «به رنگ خدا » دارد. او  «مجنون» آیین و کشور و ملت خود است نه دیوانه افسون فرنگ.

مجیدی آدم ریاکار و ظاهرسازی نیست اما تعهد و ایمان در وجود او ریشه دارد. به همین خاطر است که فیلم های او بر دل می نشیند و آدم را مدت ها در فکر فرو می برد. و بالاخره مجیدی نسبت به مقدسات و باورهای خود و ملتش غیرت و حمیت دارد. مثل آن دسته کارگردان هایی نیست که در روزگار خوشی و پلوخوری با ظاهر نمایی ، خود را پرچمدار سینمای دفاع مقدس خواندند و عنوان کارگردان بسیجی و ارزشی را به اسم خود سنجاق کردند اما الان عار و ننگ می دانند که به آنها فیلمساز دفاع مقدس گفته شود و اگر احیانا" برای برخورداری از رانت و جایزه ، در فیلم های خود گوشه گذری به جنگ و یادگاران آن می زنند ، هنگام اکران فیلم مدام تاکید می کنند که فیلم من جنگی نیست ، اجتماعی است !(برای آنکه به جوجه فکلی ها برنخورد).

اما جانم مجیدی که نه تنها عارش نمی آید وضعیت موجود سینما را جولان ابتذال بنامد آنگاه که پای دفاع از مقدسات به میان می آید مردانه گام در معرکه می گذارد و تعهد خود را به بانگ رسا فریاد می زند. بهانه نگارش این وجیزه ، خبری بود که اکنون خواندم: « در اعتراض به کاریکاتورهای موهن و تعرض به ساحت پیامبر اسلام (ص) مجیدی از حضور در یک جشنواره فیلم در کشور دانمارک خودداری کرد.»  ( متن کامل خبر )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 18:28  توسط رضا احمدی  | 

 

علیرغم انکارهای قبلی دولتمردان ایالات متحده مبنی بر عدم دخالت این کشور در «انقلاب های رنگی» اروپای شرقی ، اخیرا" جرج بوش در سخنانی با اشاره به رسالت الهی آمریکا برای گسترش دمکراسی در جهان ، انقلاب های رنگی را ناشی از تلاش ایالات متحده برای تحقق این رسالت بزرگ ذکر کرده است.

حرکت های سیاسی موسوم به انقلاب نارنجی یا انقلاب مخملی در برخی کشورها نظیر اکراین ، گرجستان و ... با رویکرد غربگرایانه ، فی الواقع تلاشی سازماندهی شده برای کاستن از حوزه نفوذ روسیه و  ایجاد حلقه محاصره استراتژیک در اطراف این امپراتوری بیمار بود تا مبادا روزی هوس بازیافتن اقتدار گذشته را بنماید.

جواب دادن این مدل در اروپای شرقی سبب شد تا آمریکا در صدد برآید طرح«خاورمیانه بزرگ» را نیز بر اساس همین شیوه محقق سازد. در مقطعی که به مدد سیگنال های ارسالی برخی مدعیان اصلاحات ، از ایران بوی کباب به مشام می رسید ، طرح راه اندازی انقلاب نارنجی در ایران یک چندی در دستور کار آمریکا قرار گرفت. به گونه ای که حتی عناصر خوش خیالی مثل فرح پهلوی نیز در همین راستا در محافل عمومی با لباس نارنجی تردد می کردند اما با شکست حرکت هایی چون اغتشاشات خرداد و تیر ۸۲ و بالماسکه تحصن نمایندگان مجلس ششم ( که به گفته احمد شیرزاد قرار بود جرقه ای برای شروع انقلاب مخملین باشد)، آمریکا طرح انقلاب نارنجی در ایران را کنار گذاشت و در صدد برآمد که زمین این بازی را از ایران به جاهایی منتقل کند که به نوعی تحت سیطره او محسوب می شوند.بدین معنا که در قالب انتخابات و دمکراسی ، در کشورهای اسلامی دولت هایی را روی کار آورد که هم بتوانند یک الگوی دمکراسی آمریکایی باشند ، هم در راستای طرح خاورمیانه بزرگ ایفای نقش کنند و هم بشود از ظرفیت آنها علیه جمهوری اسلامی ایران - به عنوان اصلی ترین مانع تحقق اهداف آمریکا در منطقه- استفاده کرد.

اما امروز پس از گذشت دو سال و اندی از شروع این روند ، آمریکا با بحران عجیبی مواجه شده بدین معنا که هرجا تلاش نموده و یا انتظار داشته که در نتیجه برگزاری انتخابات عناصر کاملا" مدافع سیاست های آمریکا (نارنجی ها) روی کار بیایند ، عناصر اسلامگرا (سبزها) که قطعا" نمی توانند مجری سیاست های آمریکا در خاورمیانه باشند مورد اقبال مردم قرار گرفته اند.

در انتخابات پارلمانی افغانستان علیرغم تبلیغات شدید و گسترده عناصر غیر مذهبی ( آمریکا برای خلع ید مذهبی ها حتی دست کمونیست ها و عوامل دولت مارکسیستی سابق را باز گذاشته و از آنها حمایت هم می کرد ) نیروهای مذهبی و جهادی حدود ۸۰ درصد کرسی ها را به خود اختصاص دادند.اکثریت قاطع  گروه های جهادی ( بویژه ائتلاف شمال) دارای گرایش اسلامی و مذهبی بوده و روابط خوبی با ج.ا.ا دارند.

در انتخابات عراق هم علیرغم حمایت صریح و آشکار آمریکا از لیست ایاد علاوی (لائیک های طرفدار آمریکا) ، لیست ائتلاف یکپارچه (متشکل از گروه هایی چون مجلس اعلا و حزب الدعوه که سالیان سال در ایران بوده اند و رسما" همیمان ایران محسوب می شوند) اکثریت پارلمانی را بدست گرفتند و سکان دولت نیز بدست آنها خواهد بود.

در انتخابات مجلس فلسطین نیز گرچه آمریکا دخالت آشکاری نداشت اما مطلوب کاخ سفید آن بود که گروه فتح و ساف که اسرائیل را به رسمیت شناخته و طرفدار ایده سازش هستند کرسی های پارلمان را به دست گیرند اما در اینجا نیز گروه حماس که از نظر آمریکا تروریست محسوب می شود و دارای ارتباط نزدیکی با ایران است برنده انتخابات شد و دولت آینده فلسطین در دست حماس خواهد بود.

بدین ترتیب رویاهای نارنجی آمریکا در عالم بیداری همه معکوس شده و سبز تعبیر شده است. احتمالا" هر جای دیگر منطقه هم که انتخابات برگزار شود نتیجه همین گونه خواهد بود (البته بعید است آمریکا در حوزه نفوذ خود در خاورمیانه مجددا" این اشتباهات را تکرار کند!)

به نظرم یکی از عوامل اصلی در این شکست های پیاپی آمریکا - بجز اقدامات امپریالیستی این کشور در منطقه که موجب ایجاد نفرت گسترده ای از کاخ سفید در بین مردم مسلمان شده است - بازدهی سرمایه گذاری های ایران در کشورهای مورد نظر بوده است. بالاخره ج.ا.ا در حمایت از ائتلاف شمال افغانستان ، مجلس اعلا و حزب الدعوه عراق و گروه حماس نوعی سرمایه گذاری طویل المدت کرد و طی دو دهه اخیر هزینه های زیادی در حمایت از این گروه ها پرداخت که بعضا" به این دلیل حتی در داخل با شماتت برخی عناصر و گروه ها مواجه می شد. اما اکنون با پیروزی این گروه ها فی الواقع آن  سرمایه گذاری ها نتیجه داده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 13:36  توسط رضا احمدی  | 

چند روز پیش آقای جواد وکیلی - دوست بسیار عزیزی که شخصا" از مطالب خوب ایشان بهره فراوان می برم - در مقایسه شرایط کنونی کشور با سالیان صدر انقلاب تعبیر جالب « فوت کودک در برابر باد صرصر» را بکار برده بود. بدین معنا که وضعیت سخت و سهمگین اوایل انقلاب که از آسمان فلک سنگ فتنه بر کشور می بارید با شرایط کنونی که نظام در ثبات کامل قرار دارد و تجارب متعدد این ۲۷ سال آن را آماده رویارویی با هر تهدیدی ساخته ، اصلا" قابل مقایسه نیست.

حقیر نیز علیرغم تاکید بر حساسیت شرایط کنونی ، مطلب جناب وکیلی را تایید کردم چرا که کاملا" درست و بجا بود. این نکته در ذهنم بود تا اینکه مطلبی دیدم از جناب آقای سیروس در وبلاگ سیاستنامه  ، که وبلاگی است وزین در خصوص روابط بین الملل و سیاست خارجی ایران البته با رویکرد خاص خودش.

آقای سیروس در این مطلب با اشاره به گزارش پرونده هسته ای ایران ، ضمن نگران کننده خواندن شرایط ، فضا را به گونه ای ترسیم کرده است که گویی ایران در محاصره گرگان قرار گرفته و جز دعا کار دیگری نمی توان کرد. و البته نتیجه نهفته در دل این مطلب به نوعی تخطئه سیاست ها مسئولان ج . ا.ا در پرونده هسته ای بود. ناخودآگاه به یاد حرف آقای وکیلی افتادم که آیا شرایط کنونی ما از شرایط زمان جنگ تحمیلی بدتر است؟

در زمان جنگ ۸ ساله بلوک غرب به سردمداری آمریکا به شدت در صدد شکست نظام اسلامی ایران بودند و از این رو به انحاء مختلف از دولت صدام حمایت سیاسی ، اطلاعاتی و تسلیحاتی می کردند. بلوک شرق و شوروی سابق نیز با توجه به داعیه سوسیالیستی حزب بعث ، رژیم صدام را در عداد بلوک شرق به حساب می آوردند و اصولا" استراکچر ارتش صدام کاملا" روسی و شرقی بود . از هواپیماهای میگ گرفته تا تانک ها تی - ۷۲ و ... کشورهای عرب منطقه نیز که به شدت از صدور انقلاب هراس داشتند به صورت آشکار و صریح از دولت بعث عراق حمایت می کردند و معروف بود که دول عربی به صدام گفته اند که برای جنگ با ایران ، مال از ما و عیال (نیروی انسانی) از شما!

بدین ترتیب در آن مقطع یک اجماع جهانی علیه نظام نوپای ایران وجود داشت و تازه بر این فشارهای بیرونی باید مشکلات داخلی بویژه در سال های نخست جنگ را نیز افزود. وضعیت و مواضع بنی صدر ، اقدامات گسترده و هولناک گروه های تروریستی و شهادت پی در پی مسئولان تراز اول کشور ، نابسامانی اوضاع ارتش (به دلیل شرایط پس از پیروزی انقلاب) ، مشکلات صنعت نفت و ...

اما با وجود آن شرایط ، به دلیل ایستادگی ملت و دولت ایران ، عملا" دشمنان انقلاب از تحقق اهداف خود بازمانده و رویای سقوط سه روزه تهران به کابوسی تلخ برای صدام و حامیان غربی و شرقی اش تبدیل شد. به قطع یقین ، آن ایستادگی برای ملت ایران هزینه هایی در بر داشت و حقیر که خود گوشه هایی از آن وضعیت سخت را به یاد داشته و در متن آن بوده ام ، نمی خواهم این هزینه ها را کتمان کنم اما بالاخره حق گرفتنی است و برای گرفتن حق ، لاجرم باید هزینه داد. و شکر خدا که ایران با آن هزینه های سنگین بویژه نثار خون بهترین فرزندان خود توانست سربلند و پیروز از این رویارویی بزرگ بیرون آید.

اما در خصوص شرایط کنونی ... نمی خواهم بگویم اوضاع نگران کننده نیست یا رفتن پرونده ما به شورای امنیت هیچ هزینه ای در بر ندارد ، اما همانگونه که به کرات گفته می شود «حق گرفتنی است» و گرفتن حق بالاخره هزینه دارد. وقتی خودمان به زبان صریح و بلیغ می گوییم که روابط بین الملل بر مبنای زور است ، نمی شود در برابر زورمداران همیشه نسخه تسلیم را پیچید. ایران طی سه سال در بحث پرونده هسته ای برای اعتماد سازی مماشت کرد و حتی فراتر از تعهدات حقوق آژانس هسته ای عمل کرد اما آیا قدرت های جهانی حاضر شدند حتی در مقیاسی کوچک حقوق هسته ای ایران را به رسمیت بشناسند؟ وقتی مماشات ایران به ترس تلقی می شود چاره ای نیست که بعد از وجه جمال ، جلال و جبروت ایران نیز به نمایش گذاشته شود تا قدرت های زورگو متوجه باشند که نمی توانند به سادگی ملتی را از حقوق حقه خود محروم کنند.

بویژه اینکه اکنون جمهوری اسلامی به مراتب در وضعیت بهتری نسبت به بحران های قبلی از جمله جنگ تحمیلی قرار دارد. درست است که آمریکا یکه تاز جهان امروز است اما ایران اسلامی نیز به مراتب نسبت به گذشته قدرتمند تر شده است. به لحاظ بلوک بندی جهانی اگر چه قدرت هایی چون روسیه  در کنار ایران نیستند اما خصومتی هم با ما ندارند (بر خلاف زمان جنگ که به عراق کمک می کردند). دول منطقه نیز عموما" ضدیتی صریح با ایران ندارند بلکه به دلیل فشار افکار عمومی خود ، نوعا" مجبورند علیه خصومت آمریکا با ایران اعلام موضع کنند.(حتی کشوری چون مصر که در زمان جنگ رسما" سربازانش در کنار ارتش صدام علیه ما می جنگیدند.) تغییرات جغرافیای سیاسی منطقه نیز عمدتا" به نفع ایران بوده است. در عراق ، در فلسطین ، در لبنان و حتی در افغانستان  دولت هایی سر کارند که دوست ایران محسوب می شوند. به لحاظ اقتصادی و نظامی نیز توان کشور علی الاصول با زمان جنگ قابل مقایسه نست.

به نظرم مسئولان جمهوری اسلامی باید با قوت و اقتدار و بدون کوچکترین تزلزلی ، بر ادامه تحقیقات هسته ای اصرار ورزیده و پایمردی کنند و حتی بعد از اولین جلسه شورای امنیت ، فاز صنعتی را آغاز نمایند تا دنیا متوجه جدیت ایران در دفاع از حقوق خود شود. ایران هسته ای واقعیتی انکار ناپذیر است و جهان باید این واقعیت را بپذیرد. تعبیر مقدمه متن را اکنون به گونه ای دیگر به کار می گیرم و آن اینکه مقاومت قدرتمداران زورگو برای انکار  واقعیتی به نام ایران هسته ای ، چون « فوت کودک در برابر باد صرصر» است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 12:23  توسط رضا احمدی  | 

 

اخیرا" یک تحقیقی دیدم راجع به انتخابات ریاست جمهوری نهم (مرحله اول) که در آن مقایسه ای تطبیقی بین میزان اقبال زنان به هریک از کاندیداهای ریاست جمهوری صورت گرفته بود. این پژوهش ظاهرا" به سفارش شاخه زنان «حزب مشارکت» تهیه شده و در یکی از جلسات زنان این حزب قرائت شده است.

فکر می کنید بر اساس این پژوهش ، در انتخابات ریاست جمهوری ، زنان به کدام کاندیدا بیشتر از همه و به کدام کاندیدا کمتر از همه ( البته نسبت به میزان رای) اقبال داشته اند؟ کاندیدایی که بیشتر از همه آرای زنان را به خود جلب کرده « قالیباف » است که البته با توجه به شعارهای اجتماعی و نوع تبلیغاتش خیلی عجیب نیست. اما حدس می زنید نفر آخر و به تعبیری نامطلوب ترین کاندیدا از نظر زنان چه کسی بوده؟

پاسخ: «مصطفی معین» ! بله ، مصطفی معین در بین ۸ کاندیدا در جلب آرای قشر زنان از همه ناموفق تر بوده است.جالب آنکه یکی از محورهای عمده تبلیغات انتخاباتی طرفداران دکتر معین تاکید بر روی آن چیزی بود که  آزادی های اجتماعی می نامیدند. این تحقیق را خود مشارکتی ها یعنی حامیان پر و پا قرص معین تهیه کرده اند و از این رو ایراد سیاسی بر آن وارد نیست.

نتیجه ای که من از این تحقیق می گیرم این است که علیرغم تبلیغات گسترده و چشمگیری که گروه های رادیکال اصلاح طلب و اپوزیسیون همپیمان آنها ( که هر دو حامی معین بودند ) در خصوص مسائل زنان دارند و تلاش می کنند خود را تریبون مطالبات زنان معرفی نمایند ، این طیف دارای کمترین پایگاه در بین زنان است و پروپاگاندا و جنجال های رسانه ای این طیف در خصوص مطالبات زنان دارای کمترین اهمیت و مغایر با واقعیات جامعه و خواست های اصلی زنان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 15:51  توسط رضا احمدی  | 

«لایحه بودجه غیر کارشناسی است.» این جمله ای است که طی روزهای اخیر به طور مکرر از جانب افراد مختلف اعم از مسئول و غیر مسئول بر زبان رانده می شود. خیلی از افرادی که من می شناسم و مصاحبه های آنان را در این خصوص می خوانم اصلا" تخصص چندانی در خصوص بودجه ندارند.بعضی را حاضرم شرط ببندم اگر چند صفحه از لایحه چند جلدی بودجه را بخوانند و آمار و ارقام آن را مشاهده کنند ، بعد از چند خمیازه عمیق به خواب می روند. اما اینکه چرا مخالف خوانی این قدر جاذبه دارد که به محض آنکه یکی شروع می کند بقیه فکر می کنند باید به قصد قربت ادامه دهند و ثوابی ببرند ، امری است که بر حقیر پوشیده است!

نه اینکه بنده کارشناس بودجه و علامه اقتصاد باشم . چنین جسارتی نمی کنم.اگر هم اشتباهی بکنم و دوستان تذکر دهند با کمال میل می پذیرم و تصحیح می کنم. اما تا جایی که می دانم لایحه بودجه توسط کارشناسان سازمان مدیریت (برنامه و بودجه سابق) تنظیم می شود و در بسیاری موارد چاچوب های آن در همه سال ها تقریبا" یکسان است.مثلا" قسمت اعظم بودجه ، بودجه جاری است که عمدتا" مربوط به هزینه های سالیانه دستگاه ها و ادارات دولتی و حقوق و دستمزد کارکنان این دستگاه هاست.

چارچوب این بخش از بودجه (غیر از ملاحظه نرخ تورم و تطبیق با آن) در لوایح بودجه سال های مختلف تفاوت اساسی نمی کند و تقریبا" از مدت ها قبل بسته می شود. مثلا" فکر می کنم حساب بودجه جاری دولت احمدی نژاد را در دولت خاتمی بسته باشند ( بجز برخی صرفه جویی ها که احمدی نژاد تاکید کرده). اما بودجه عمرانی فرق می کند. البته بخش زیادی از این بودجه نیز تکلیفش از قبل معلوم شده و مثلا" در برنامه های ۵ ساله میزان فعالیتی که دولت در هر بخش عمرانی باید داشته باشد تا حدودی مشخص شده است .البته نه به طور دقیق و مشخص بلکه به صورت کلی.

تا جایی که اطلاع دارم در بسیاری از سال ها ما به دلیل عدم هزینه درست بودجه جاری (خصوصا" عدم توجه به بهره وری) با مشکل کسری مواجه شده و عموما" برای جبران این کسری از اعتبارات عمرانی زده و به حلق هزینه های جاری ریخته ایم. نتیجه این امر هزاران پروژه ناتمام عمرانی در سراسر کشور است که نفعی به حال مملکت نمی رسانند هیچ ، هزینه استهلاک و خوابیدن سرمایه و نگهداری آنها مبالغ کلانی روی دست کشور می گذارد.

 حالا آقای احمدی نژاد با توجه به شعارهای زمان انتخابات تصمیم گرفته که با افزایش بودجه عمرانی در این بخش تحرکی ایجاد کند.جالب اینکه طبق اطلاعات بنده این افزایش بودجه برای شروع پروژه های جدید نیست بلکه برای اتمام پروژه های قبلی است تا یک بار برای همیشه از شر معضل پروژه های ناتمام که به سوهان روح مردم در گوشه و کنار کشور تبدیل شده خلاص شویم. اما متاسفانه یکباره همه کارشناس بودجه و اقتصاد شده و بدون ارائه استدلال های منطقی ادعا می کنند که لایحه بودجه کارشناسی نیست.

البته بعضی کارشناسان واقعی بحث تورم را مطرح می کنند و تاکید دارند که ممکن است افزایش بودجه عمرانی موجب افزایش حجم نقدینگی و بالا رفتن تورم شود. این حرف در کوتاه مدت درست است اما اگر پروژه های ناتمام هم تکمیل شده و وارد مرحله تولید شوند آن وقت تولید و اشتغال بالا می رود که خود خاصیت ضدتورمی دارد و در میان مدت تورم را کنترل می کند.

علی ایحال فکر می کنم اکنون که دولت خود مهیای صرفه جویی و بالا  بردن بهره وری و تلاش برای تکمیل پروژه های ناتمام است گروه های سیاسی اجازه دهند تا مسیری که می تواند خدمتی به کشور و مردم می شود مسدود نگردد.

توضیح بعدالتحریر: محض امتحان از یک جناب مستطابی که خیلی تاکید داشت بودجه غیر کارشناسی است و منجر به «بیماری هلندی» می شود پرسیدم که به قول شیرفرهاد بالا برره این «بیماری هلندی» که می گویی یعنی چه؟! بنده خدا که انتظار این سئوال را نداشت یکه ای خورد و چنان جواب پرت و پلایی داد که فکر می کنم خودش هم تا هفت روز به پاسخش بخندد!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 22:4  توسط رضا احمدی  | 

 

اواسط سال ۸۲ زمانی که مسئولین سابق پرونده هسته ای ایران یعنی آقای حسن روحانی و دوستانشان در کاخ سعدآباد پشت درهای بسته مشغول مذاکره با وزرای خارجه انگلیس ، آلمان و فرانسه بودند (معاهده سعد آباد و پذیرش داوطلبانه روتکل الحاق محصول این مذاکرات بود) گروهی از بچه های دانشجوی بسیجی مقابل محل مذاکرات تجمع کرده بودند و شعارهایی در اعتراض به هر گونه سازش بر سر پرونده هسته ای سر می دادند.به گونه ای که صدای شعارهای این دانشجویان به گوش مذاکره کنندگان نیز می رسید.

در این بین یکی از اعضای هیات ایرانی خطاب به طرف های اروایی می گوید: ببینید ما تحت چه شرایطی داریم با شما تعامل می کنیم . در حالی که جوانان و دانشجویان ما با هر گونه مصالحه مخالفند اما ما یک جاهایی کوتاه می آئیم تا اعتمادسازی شود. این دیپلمات ایرانی مثلا" می خواسته از فریادهای اعتراض داشجویان به عنوان برگی در مذاکرات استفاده کند اما بلافاصله وزیر خارجه انگلیس جوابی می دهد که به قول معروف کف همه اعضای هیات ایرانی می برد!

جک استراو می گوید: ما کاری به این سر و صداها نداریم. اگر شما اینجا تعلیق و پیوستن به پروتکل الحاقی را پذیرفتید که هیچ ، اما اگر نپذیرید همین الان طرحی سه فوریتی در پارلمان شما ( مجلس ششم ) آماده ارائه و تصویب است که بر اساس آن دولت ایران موظف است در اسرع وقت پروتکل الحاقی را امضا نماید.

راستی دوستان خوب جک استراو در مجلس ششم چه کسانی بودند که به او چنین چک سفید امضایی داده بودند تا به عنوان برگ برنده در مذاکرات با هیات ایرانی استفاده کند؟ لطفا" منتظر آن نباشید تا تاریخ معلوم کند چون احتمالا" خیلی طول بکشد. کمی حوصله به خرج دهید و اخبار این روزها را مرور کنید و بینید جیغ و داد چه کسانی از پافشاری دولت احمدی نژاد و مجلس هفتم و تیم جدید شورای عالی امنیت ملی بر ضرورت حفظ فناوری بومی شده هسته ای درآمده و چه کسانی هم صدا با دیک چنی و کوندالیزا رایس ضرورت بهره مندی ایران از این فناوری مدرن را نفی نموده و ایران را متهم به فریبکاری و پنهان کاری می کنند؟ اینها همان کسانی بودند که در مجلس ششم به جک استراو چک سفید داه  و الان که دستشان به جایی بند نیست می خواهند این بار با جار و جنجال و ابهام افکنی همان نقش پادویی قبلی را ایفا کنند.

خدا را شکر که آن سبو بگذشت و آن پیمانه ریخت. 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 13:18  توسط رضا احمدی  | 

 

همینجوری داشتم وبگردی می کردم که سر از وبلاگی درآوردم به اسم سازمان مخفي جوانان مسلح ايران . فکر کردم ممکنه مطالب قابل تاملی داشته باشه و بد نيست با دیدگاه یك گروه خاص از مخالفان جمهوری اسلامی آشنايي پيدا كنم . اما وارد که شدم دیدم مطالبش عمدتا" از این فحاشی های چاله میدانی علیه نظام و انقلاب و آخوندها و ... است. خواستم سريع  پنجره وبلاگ رو ببندم اما توی یکی از پست ها يك عكس جالب توجهم رو جلب کرد.

حدس مي زنيد شرح اين عكس چي بود؟

باور نمي كنيد ، ولي نوشته بود كه اين عكس توسط كميته شمال سازمان مخفي جوانان مسلح ارسال شده و مربوط به رژه هسته هاي چريكي كميته شمال در منطقه گلوگاه (واقع در استان مازندران) است! نويسنده در حاشيه عكس نوشته بود:  ( رفقای رزمنده مجاهدین واقعی در ارتش ازادیبخش : با دیدن رژه نظامی شما حس و روح مبارزه مسلحانه در ما رزمندگان فدائی چند برابر شد.)!!!

وجدانا" اگر شما اين قدر نيرو آن هم از نوع چريك و با اين ديسيپلين كامل نظامي داشتيد ( تازه اين فقط هسته هاي چريكي شماله ، غرب و شرق و جنوب و وسطش بماند! ) همين امشب تصميم نمي گرفتيد با انجام يك كودتا كار رژيم را يك سره كنيد؟! باز خدا پدر اين سازمان مجهول الهويه را بيامرزد كه با وجود اين ارتش سري (!) رحمش آمده و در اين وانفساي پرونده هسته اي يك جبهه داخلي باز نكرده!

البته بايد سازمان مذكور هر صبح و شام به اموات كسي كه اينترنت و فضاي مجازي را اختراع يا كشف كرده سلام صلوات بفرسته كه موجب شده تا بعضي ها در عالم واقع كه كاري نمي توانند بكنند حداقل در عالم مجاز و خيال ، لشگري داشته باشند و خدم و حشم و رژه اي و مانوري...!

بيچاره اون آدم هاي داخل عكس كه معلوم نيست مال ارتش كدام كشورند. لابد به خيالشان هم خطور نمي كرده كه از طريق يك موتور جستجوي اينترنتي  يك روز سر از اينجا دربيارن.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 0:31  توسط رضا احمدی  | 

 

وقتی داشتم برای اولین بار در تنظیمات وبلاگ «بیداری» توضیحات عنوان وبلاگ را می نوشتم ، بعد از نگارش واژه های «خبری» ، «تحلیلی» و « انتقادی» یک دفعه به ذهنم رسید که حضرت والا ! مگر می خواهی «لوموند دیپلماتیک» منتشر کنی که این قدر واژه های جدی و عبوس بکار می گیری؟ وبلاگ که جای این ادا و اصول های انتلکتوئلی نیست. لطف کن و بگذار احساس هم هوایی بخورد!

بدین ترتیب بعد از واژه های مذکور چند نقطه گذاشتم و افزودم: « ... و البته خودمانی! » و تصمیم گرفتم هر از چندگاهی در وبلاگ ، شعری ، لطیفه ای ، طنزی ، حکایتی که مقداری فضای عبوس سیاست را تغییر می دهد ، کار کنم. البته اگر آن لطیفه و طنز و شعر با عالم سیاست هم ارتباطی داشت چه بهتر!

امروز خواستم بعد از چند مطلب نسبتا" جدی ، چیزی در مایه های طنز سیاسی یا همان جوک های اس . ام .اسی سیاسی که اخیرا" متداول شده بنویسم. خواستم بنویسم که امام جمعه یکی از شهرهای کوچک در خطبه های خود با سادگی و البته حرارت تمام گفته است:« ما اعلام می کنیم که قصد استفاده صلح آمیز از بمب هسته ای را داریم!»

یک دفعه این ذهن لامصب ، انگار مرض گیر هفت پیچ دادن داشته باشد به من هشدار داد که:« یخ کنی هی! چطور اگر جرج بوش نظریه «جنگ برای صلح» را مطرح کند و به اسم صدور دمکراسی ، به اطراف و اکناف دنیا لشگر کشی کند ، آخرین ورژن نظم نوین جهانی و تئوری حفظ صلح جهانی تلقی می شود؟ چطور اگر ژاک شیراک به صراحت تمام تهدید  کند اگر کشوری از جنگ تروریستی علیه ما حمایت کند در بکارگیری بمب اتمی علیه آن ابایی نداریم ، حرف او به عنوان تئوری «بازدارندگی» تلقی می شود؟ اما برای امثال ایران و سایر کشورهای جهان سوم ، حتی فعالیت صلح آمیز هسته ای به معنای به خطر انداختن صلح جهانی است؟ راستی غیر از آمریکا چه کسی بمب اتمی بر سر یک ملت ریخته است؟»

بگذریم...از خیر آن موضوع گذشتم. بلافاصله یک چیز دیگر یادم آمد...فکر کردم از این یکی طنز خوبی درمی آید. ماجرا این بوده که در جریان سفر احمدی نژاد به بوشهر زمانی که ملت شعار می داده اند «انرژی هسته ای حق مسلم ماست» یک دفعه چند جوان بلا شروع کرده اند که «کلاهک هسته ای حق مسلم ماست» و عده زیادی از مردم عوام هم به گمان اینکه سیاست هسته ای عوض شده(!) شروع به سردادن همان شعار کرده اند و خلاصه این شوخی بیخ پیدا کرده و...

می خواستم قرتی بازی را شروع کنم و با آب و تاب به موضوع بپردازم... باز هم آن سلول های خاکستری دردسر ساز ، دست به یکی کردند که :«مرده شور طنز سیاسی ات را ببرد با این سوژه هایت! گیرم که مجبوری برای متهم نشدن به جنگ طلبی و داشتن روحیه صلح دوستی(!) - مثل اینکه برنامه کامپیوتری در مغزت کار گذاشته باشند -  همراه هر کلمه «هسته ای» ، کلمه «صلح آمیز» را بکار بگیری ولو آن هسته ، هسته خرما باشد (هسته صلح آمیز خرما چه می شود !). اما حالا که غیر از ما سلول های خاکستری مغزت هیچ کس نیست.ما هم که به خاطر منافع ملی(!) خودمان هم که شده زیرآبت را نمی زنیم که فیلت یاد کلاهک هسته ای کرده ، بیا و کلاهت را قاضی کن و به این سئوال جواب بده که اگر کلاهک هسته ای بد است و جیز است و نشانه جنگ طلبی و آنتی صلح و... است چرا همه قدرت های غربی و شرقی هزاران بمب و کلاهک هسته ای در انبارهای تسلیحاتی خود دارند؟ واقعا" اگر آمریکا و اروپا و روسیه و چین دلشان به حال صلح سوخته چرا خودشان به پیمان منع اشاعه عمل نمی کنند؟ اگر صحبت عدالت است تفاوت انسان جهان اولی با انسان جهان سومی چیست؟ اگر رطب خوردن بد است چرا منع کنندگان خود تا خرخره خورده اند و در صددند فضای دهان را نیز انباشته کنند؟»

توضیح بعد التحریر: این سلول های خاکستری مغز ما بر خلاف وعده ای که برای عدم لو دادن ما داده بودند مثل روسیه و اروپا تمام تعهدات را زیر پا گذاشته و حرف های خودمانی ما را به وبلاگ منتقل کردند. ما هم در اینجا ضمن تاکید بر صلح طلب بودن و مخالفت با هر نوع چیز هسته ای و هسته دار اعم از کلاهک و خرما و آلبالو و موز (!) و ... خود را نسبت به صلح جهانی آدم متعهد و مسئولی می دانیم و علاوه بر ان . پی . تی و پروتکل الحاقی و پروتکل ها و پادمان های مختلف ، حاضریم زندگی خودمان را نیز به حالت تعلیق درآوریم.( فداکاری برای نوع بشر را حال می کنید؟)

 اصلا" آقا جان ! کلاهکمان کجا بود؟! باور نمی کنید از این آقای دکتر فیزیکدان احمد شیرزاد بپرسید. ایشان خوب می دانند که اصلا" ایران فناوری هسته ای ندارد. اندیشمندان جوان هم همه اش سرکاری است. بچه های پادگان جی را می برند به اسم دانشمند آنجا می گذارند. آن کیک زرد هم اصلا" از مزه اش معلوم است. این قدر مانده که دیگر به درد نمی خورد. نمک سبز هم که همان نمک سفید است داده اند بچه ها رنگ آمیزی کرده اند.

اصلا" راحتتان کنم . بعد از اینکه پرونده ایران به شورای امنیت رفت و قرار شد تحریم شویم، لاریجانی وارد دفتر سازمان ملل می شود و می زند زیر خنده و می گوید :« آقا اتم متم کجا بود ؟ سرکارید . دوربین مخفی بود!»

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 19:59  توسط رضا احمدی  | 

 

وقتي اولين بار خبر را از بي بي سي خواندم باور نكردم. خبر سخنراني علي افشاري و اكبر عطري ( دو عضو سابق شوراي مركزي دفتر تحكيم وحدت ) در سناي آمريكا را مي گويم. آن رگ دايي جان ناپلئوني ذهنم ، مدام تئوري توطئه را به من القا مي كرد و نهيب مي زد كه باور نكن. كار كار انگليساست!     حتي سعي مي كردم آن كراوات قرمز رنگ اكبر عطري را پيش خودم يك مونتاژ ناجوانمردانه براي تخريب دفتر تحكيم تلقي كنم. اما وقتي گويا نيوز متن كامل سخنراني آن دو را درج كرد ديگر مطمئن شدم كه كار كار خود حضرات است.                                                                                                     صحبت هاي علي افشاري را كه مي خواندم ، آنجا كه او تلويحا" از شوراي امنيت ( و في الواقع سناتورهاي آمريكايي ) مي خواست تا براي تحقق دمكراسي در ايران تلاش كنند ديگر نتوانستم ادامه بدهم . مي دانستم اكبر عطري نيز چيزي بيشتر از او ندارد و همان حرف ها را تكرار مي كند.

ناخود آگاه ذهنم دقيقا" به ۲۶ سال و چهار ماه قبل رفت. زماني كه بنيانگذاران دفتر تحكيم وحدت در حركتي جسورانه سفارت آمريكا  در تهران را اشغال نموده و بر آن نام لانه جاسوسي گذاشتند. آن حركت بزرگترين بحران سياسي را براي ايالات متحده در دوران جنگ سرد (بعد از جنگ ويتنام) رقم زد.

از آن زمان تا سال هاي متمادي دفتر تحكيم وحدت به عنوان سمبل مخالفت با امپرياليسم به شمار مي آمد و اعضاي جديد آن تا همين چند سال پيش به نوعي خود را ميراث دار فاتحان جاسوسخانه مي خواندند و از اين بابت نوعي حق انحصاري مبارزه با آمريكا براي خود قائل بودند.                                  به راستي آيا موسسان دفتر تحكيم كه سفارت آمريكا را تسخير و براي مدت ۴۴۴ روز اعضاي اين سفارتخانه را به عنوان جاسوس نگهداري كردند و موجب شدند تا جيمي كارتر رئيس جمهور آمريكا مجددا" به عنوان رئيس جمهور آمريكا انتخاب نشود ، به ذهن خود راه مي دادند كه روزي اخلاف آنها در دفتر تحكيم ، كنار دست سناتور ريك سنتورم و جو ليبرمن به عنوان دو تن از سرسخت ترين مخالفان جمهور اسلامي ايران در هيات حاكمه آمريكا بنشينند و از آنان بخواهند براي تغيير نظام ايران تلاش كنند؟ واقعا" که چرخ بازیگر چه بازی هایی دارد...

توضیح: سناتور "ريک سنتورم" از طراح قطع کمک‌هاي دولتي به آن دسته از مراکز دانشگاهي امريکاست که حاضر نمي شوند از اسراييل طرفداري کنند . همچنين سناتور "جو ليبرمن" از طراحان حمله به عراق و از مدافعان حمله نظامي به ايران است.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 23:4  توسط رضا احمدی  | 

در جريان سفر اخير حداد عادل رئيس مجلس و هيات همراه به كوبا ، ملاقاتي با «فيدل كاسترو» رهبر اين كشور صورت گرفته و مطابق معمول ، فيدل 75 ساله چندين ساعت (از غروب تا نيمه شب) با هيات ايراني به گپ و گفتگو پرداخته است. به گونه اي كه اعضاي هيات ايراني در نزديكي نيمه شب تعارف را كنار گذاشته و به فيدل اعلام كرده اند كه نمازشان در حال قضا شدن است و از او خواسته اند اجازه دهد ادامه مذاكرات(!)به بعد از نماز خواندن آنها موكول شود.

 فيدل هم البته پذيرفته و به شوخي گفته اگر بخواهيد من حاضرم پيش نماز بشوم! (از بس ايراني ها به كوبا رفته اند كاسترو به طرز عجيبي احكام اسلامي را ياد گرفته است!)

 در اين ديدار البته مطالب متنوعي مطرح شده و اعضاي هيات ايراني مسائل مختلفي را با رهبر كوبا مطرح كرده اند كه يكي از اين موارد دستمايه پست امروز ماست.

يك عضو هيات ايراني از فيدل كاسترو درباره همكاري ايران با روسيه در خصوص فعاليت هاي هسته اي پرسيده و سئوال كرده است كه اصولا روس ها چقدر براي ايران قابل اتكا هستند؟ فيدل در پاسخ حرف قابل تاملي زده كه به نظرم بايد مسئولان سياست خارجي ايران بسيار به آن توجه كنند.

 فيدل كاسترو تاكيد كرده است:« استفاده از پتانسيل روسيه به عنوان يك بالانسر در چالش هسته ايتان خوب است اما توصيه من به شما ايراني ها اين است كه اصلا به روسيه اعتماد نداشته باشيد و هيچ وقت نقطه اتكاي سياست خارجي اتان را اين كشور قرار ندهيد.»

 نمي خواهم بگويم فيدل كاسترو علامه دهر است و حرف هايش رد خور ندارد اما يك موضوع را بايد در نظر داشت و آن اينكه بالاخره فيدل كاسترو در طول ساليان جنگ سرد به عنوان متحد درجه يك روس ها مطرح بود و حتي پس از فروپاشي شوروي تا به امروز روابط نسبتا خوبي با روسيه دارد . از اين منظر‏ ، فيدل ، شناختي اساسي و دقيق از پشت پرده سياست خارجي روس ها دارد و قاعدتا توصيه هاي او در اين خصوص بايد به عنوان يك نظر كارشناسي مد نظر قرار گيرد.

 البته اگر اين توصيه را در كنار قرينه هاي تاريخي قرار دهيم به خوبي متوجه درست بودن آن مي شويم. نيم نگاهي به روابط روس ها با ايران (چه در دوران تزارها ، چه زمان شوروي سوسياليستي و چه روسيه كنوني) نشان مي دهد كه همسايه هاي شمالي ما در طمع ورزي و تجاوز به خاك ايران ، تحميل قراردادهاي ذلت بار ، دخالت در امور داخلي ايران ، حمايت از چهره هاي خائن و خيانت به جريان هاي مترقي ، دست كمي از آمريكا و انگليس نداشته اند. قراردادهاي ننگين تركمانچاي و گلستان ،‌ خيانت به نهضت جنگل ، خيانت به نهضت ملي شدن نفت و دولت مصدق ، به راه اندازي غائله پيشه وري در تلاش براي تجزيه آذربايجان ، كژراهه حزب توده ، حمايت گسترده تسليحاتي و اطلاعاتي از دولت صدام حسين در جريان حمله به ايران و ... نمونه هايي از تعامل منفي روس ها با مردم ايران طي دو قرن اخير است.

 و البته اگر بخواهيم در همين چالش اخير هسته اي هم اندكي غور كنيم مي بينيم كه روس ها غير از منافع خود هيچ قدم مثبتي براي ايران بنداشته اند. نمونه عيني آن هم ، همين راي مثبتي بود كه روس ها و چيني ها به قطعنامه ضد ايراني شوراي حكام (تهيه شده توسط اروپايي ها) دادند.

القصه ، اگر مسئولان سابق پرونده هسته اي ايران زياده از حد به اروپايي ها خوشبين بودند ، مسئولان فعلي هم علي الظاهر بيش از اندازه به روس ها خوشبين هستند كه به نظرم تكرار يك تجربه تلخ ديگر است. ظاهرا قرار است ما هم چوب را بخوريم هم پياز را . هم فشارها را تحمل كنيم هم فناوري هسته اي را از دست بدهيم. اگر قرار است فناوري نداشته باشيم پس با همان اروپايي ها توافق كنيم كه بهتر از روسيه است. البته بهترين راه همان است كه خودمان به خودمان اتكا كنيم ولاغير. دولت بايد نقطه اتكايش ملت باشد. در اين دنياي وانفسا كه خيانت به ديگران به راحتي تحت عنوان منافع ملي توجيه مي شود هيچ پتانسيلي قابل اتكا تر از اعتماد و همراهي مردم نيست.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 12:0  توسط رضا احمدی  | 

به نام او و به ياد او و براي دلم كه از آن اوست.

متولد ماه فروردينم. شايد مناسب بود صبر مي كردم تا در ماه فروردين - كه زادماه من است و قافله سالار سال نيز – جشن تولد « بيداري » را برپا كنم و اين نورسيده قدم به دنياي مجاز می گذاشت. اما از بس برخي دوستان ، ورد وبلاگي نويسي زير گوشم زمزمه كردند (جالب آنكه خود هنوز وبلاگ ندارند!) كه ديگر معطل نكردم و بدينگونه ، بيداري ، ‌«متولد ماه اسفند» شد.

البته ناگفته نماند كه غير از رفيق نااهل ، «زغال خوب» نيز در اين تعجيل بي تاثير نبود!

راستش قبلا" بر اين گمان بودم كه راه اندازي وبلاگ به لحاظ فني ، چيزي در مايه هاي شكاندن (يا شكستن) هر دو شاخ اكوان ديو است. اما چند روز پيش كه از سر كنجكاوي وارد «بلاگفا» شدم ، فهميدم كه با امكانات و راهنمايي هاي بي شائبه و البته مشكوك(!)حضرات ، هيچ تعجبي ندارد كه كرور كرور جوانان و نوجوانان اين مملكت گرفتار چنين بليه عظمايي مي شوند.

كنار آب  ركناباد و امكاناتي چنين حاصل...نتيجه معلوم است ديگر!!!

القصه ، با لطايف الحيل «بلاگفا» ، ما هم به جرگه رعاياي ممالك محروسه وبلاگستان پيوستيم و اگر خدا لطف كند و حالي باشد هر از چند گاهي در اين بياض ، وجيزه اي مي نگاريم.

اما يك موضوع جدي:

 بسياري از وبلاگ نويسان - خصوصا آنها كه دستي و شهرتي نیز در رسانه ها و مطبوعات دارند – قبل از هر چيز، اسم خود را بر تارك وبلاگشان حك مي كنند و شمايلي از خود را بر گوشه درگه مي آويزند. اين اقدام البته اقدام درستي است و مزاياي زيادي دارد از جمله اينكه افراد مسئوليت مطالبشان را مي پذيرند و در نوشتار،  ملاحظه شناخت ديگران از خود را مي كنند.

بنده نيز ابتدا سر آن د اشتم كه به همين شيوه عمل كنم و ضمن مرتبط كردن نام خود با قسمت هاي مختلف وبلاگ ( آدرس ، عنوان ، امضا و...) ، تمثال بي مثالي نيز بر گوشه آن نصب نمايم كه با ديدن آن ،  دوستان حظ و بهره  برده و تحسين ها كنند و دشمنان زهره آب نمايند. اما بعد از تاملاتي چند ، به ذهنم رسيد كه بر طريق مالوف ديگر دوستان قدم نگذارم و شيوه اي ديگر در پيش گيرم. فلذا بعد از مدتي كلنجار رفتن با خود ، گوش شيطانك نفس را پيچانده و نامبرده خاطي را نقره داغ فرموده  و نهايتا" از درج شمايل و نام خودداري كرديم.(نام درج شده مستعار است) نان هم كه الحمدلله در اين كارها نيست.

اما دلايل اقدام مذكور( از اين قسمت به بعد موضوع جدي تر مي شود):

1- عوامل و زمينه هاي فرهنگي و اجتماعي زيادي وجود دارد كه باعث مي شود وقتي فردي مطلبي را مي گويد يا مي نويسد ، بسياري از افراد ،  مطالب او را نه بر اساس ملاك هاي منطقي و علمي بلكه بر اساس ذهنيتي كه از آن فرد و سوابق ، رفتار و تعلقات و وابستگي هاي او دارند ، ارزيابي می كنند. متاسفانه بسياري از حقايق و مطالب خوب  شنيده نمي شود و قرباني مي گردد صرفا" به دليل آنكه  سوابق و سلائق يا مشي فكري و سياسي گوينده يا نويسنده مطلب با برخي مخاطبان يا شنوندگان همخواني ندارد. لجاجت هم كه چاشني اصلي سلوك بسياري افراد – از جمله خود بنده – است.

2-  معلوم بودن اسم و رسم براي وبلاگ نويسان سياسي معضل ديگري هم دارد كه از معضل اول ( يعني پيش فرض هاي مخالفان و منتقدان فكري )  حادتر و محدود كننده تر است. في الواقع  وبلاگ نويسان يا كلا" نويسندگان سياسي (بويژه آنها كه به نوعي خود سياست ورز نيز هستند‌) وقتي كه شناخته شده باشند ناخودآگاه و بلكه آگاهانه دچار يك خود سانسوري عجيب و غريب  در تحليل وضعيت و نقد كسان يا جرياناتي مي شوند كه به نوعي با آنها همسويي و همفكري دارند. قطعا" آن دسته از دوستاني كه پس از مختصر نقدي به همفكران خود در وبلاگشان ، متهم به «غضنفربودن» ، «گل زدن به دروازه خودي» ، «خودسري» و برچسب هايي از اين قبيل شده اند حرف مرا بهتر مي فهمند.

علي ايحال به هزار و دو دليل (كه دو دليلش را فوقا" نوشتم و هزار ديگر صدايشان بعدها درخواهد آمد) با كسب اجازه از دوستان اسمم را نمي نويسم تا آنچه مورد قضاوت مي گيرد مطالبم باشد و حكايت من قال و ما قال نشود.

البته اين امر به معناي مسئوليت پذير بودن بنده نيست و قطعا" از تعهدي كه نسبت به مطالب و نوشته هايم دارم شانه خالي نخواهم كرد. علي الاصول اسمم را ننوشته ام كه بهتر و با خيال آسوده تر، آنچه را فكر مي كنم درست است ، مطرح كنم و تحليل هاي خود را در خصوص مسائل و تحولات كشور و جامعه مطرح كنم كه ناگفته نماند بيشتر وجه انتقادي خواهد داشت. با اين وجود هرجا احساس كنم اشتباه كرده ام يا پس از مطالعه بيشتر يا تذكر مخاطبان به خطاي خود پي ببرم حتما" جسارت پذيرش اشتباه و عذرخواهي را خواهم داشت.

بعون الله و مدده.